|
|
|---|
|
|
|
شيخ فخرالدين ابراهيم همداني متخلص به عراقي كجايي ؟اي زجان خوشتر شبت خوش باد من رفتم بيا در من خوشي بنگر شبت خوش باد من رفتم نگارا بر سر كويت دلم را هيچ اگر بيني ز من دلخسته ياد آور شبت خوش باد من رفتم زمن چون مهر بگسستي خوشي در خانه بنشستي مرا بگذاشتي بر در شبت خوش باد من رفتم تو با عيش وطرب خوش باش من با نا له وزاري مرا كان نيست اين بهتر شبت خوش باد من رفتم مرا چون روزگار بد زوصل تو جدا افكند بماندم عاجز ومضطر شبت خوش باد من رفتم بماندم واله وحيران ميان خاك وخون غلتان دو لب خشك ودود يده تر شبت خوش باد من رفتم منم امروز بيچاره زخان ومانم آواره نه دل در دست ونه دلبر شبت خوش باد من رفتم مرا گويي كه : اي عاشق نه اي وصل مرا لايق تورا چون نيستم در خور شبت خوش باد من رفتم همي گفتم كه : ناگاهي بميرم در غم عشقت نكردي گفت من باور شبت خوش باد من رفتم عراقي مي سپارد جان ومي گويد زدرد دل : كجايي ؟؟ اي ز جان خوشتر شبت خوش باد من رفتم
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× اي كاش گل بودي ومن از باغها مي چيدمت يا كه طلوعي بودي واز پنجره مي ديدمت اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان هر وقت باران مي گرفت از دور مي بو سيدمت ×××××××××××××××××××××××××××× لبخندي زدي وآسمان آبي شد شبهاي قشنگ مهر مهتابي شد پروانه پس از تولد زيبايت تا آخر عمر غرق بي تابي شد ××××××××××××××××××××× نه نمي شود ! رفت وگذشت ونديد ! هنوز چشمي پشت پنجره منتظر است ونگاهش به آن سو دو دو مي زند وصداي تپ تپ دلي را نشنيد كه بي تاب وبي قرار دل دل مي كند براي سير ديدنش ..... خدايا خدايا آن روز مبادا ! آن روز بي عشق هرگز مبادا........ مريم حيدر زاده ============================== آه تا كي زسفر باز نيايي بازآ اشتياق تومرا سوخت كجايي باز آ شده نزديك كه هجران تو مارا بكشد گر همان بر سر خونريزي ماييي باز آ كرده اي عهد كه باز ايي ومارا بكشي وقت آنست كه لطفي بنمايي باز آ رفتي وباز نمي آيي ومن بي تو بجان جان من اينهمه بي رحم چرايي باز آ وحشي از جرم همين كز سر آن كو رفتي گر چه مستوجب سد گونه جفايي باز آ ****************************** مژده وصل توام ساخته بي تاب امشب نيست از شادي ديدار مرا خواب امشب گريه بس كرده ام اي جغد نشين فارغ بال كه خطر نيست در اين خانه ز سيلاب امشب دورم از خاك در يار و بمردن نزديك چون كنم چاره من چيست در اين باب امشب شمع سان پر گهر اشك كناري دارم وحشي از دوري آن گوهر سيراب امشب (وحشي بافقي ) ******************************** روشني ، من ،گل ، آب ابري نيست بادي نيست مي نشينم لب حوض گردش ماهي ها : روشني ،من ، گل ،آب پاكي خوشه زيست. ماد رم ريحان مي چيند. نا ن وريحان و پنير ، آسمان بي ابر ، اطلسي هايي تر . رستگاري نزديك : لاي گلهاي حياط . نوري در كاسه مس ، چه نوازشها مي ريزد . نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد . پشت لبخندي پنهان هر چيز . روزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره من پيداست . چيزهايي هست كه نمي دانم من . مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد . مي روم بالا تا اوج ، من پر از بال وپرم . راه مي بينم در ظلمت ، من پر از فانوسم . من پر از نور وشن وپر از دار ودرخت . پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج پرم از سايه برگي در آب : چه درونم تنهاست .
بايد امشب بروم بايد امشب چمداني را كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم وبه سمتي بروم كه در ختان حماسي پيداست ،رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مر ا مي خواند . يك نفر باز صدا زد سهراب كفش هايم كو ؟ سهراب سپهري
|
|
CopyRight© by : Nazanin Ravanmehr |