|
|
|---|
|
|
|
داستان زيباي ستاره ستاره
بدو
بيا تو ... تا
قبل از اون روز چيزاي زيادي ازش نميدونست .فقط
ميدونست دو سال ازش كوچيكتره . يه خاطره
مبهم و سياه هم از خيلي وقت پيشها يني
زماني كه سه چهار سال بيشتر نداشت داشت .تا
اونجايي كه يادش ميومد يه روز سرد زمستوني
بود. صداي شيون و زاري از كه از كوچه ميومد
تا خونه اونا هم ميرسيد.دورتادور خونه سر
كوچه رو پارچه هاي سياه پوشونده بودند.وقتي
از مادرش پرسيده چي شده در جوابش گفته بود:
حيووني مادرش رو هم ازدست داد...
يادش
ميومد كه ميگفتن پدرش كارمند راه آهن بوده
. وقتي ستاره سه چهار ماه بيشتر نداشته
پدرش يه روز كه نگهبان قطار بوده سرشو از
قطار مياره بيرون كه جلوي قطار رو ببينه كه
سرش با يه تير كنار ريل برخورد ميكنه و
ضربه مغزي ميشه و ميميره . از اون وقت ديگه
با مادرش و پدربزرگش كه بابايي صداش
ميكردند زندگي كرده .تا اينكه مادرش هم از
سل ميميره و ستاره براي هميشه تنها ترين
دختر اون محله ميشه . بابايي پدربزرگش رو
چند بار بيشتر نديده بود.پيرمردي شصت
هفتاد ساله بود با قامتي شكسته و خميده
،صورتي چروكين و سياه درست مثه دستهاي
سياهش . ستاره بهش گفته بود كه هميشه توي
تاريكي صبح زود از خونه خارج ميشه و شبها
دير وقت برميگرده . خودش هم گاه گاهي شبا
بابايي رو ديده بود.با يه چراغ زنبوري
كوچيك و يه شيشه و يه ظرف . ميگفتن گردو
ميفروشه ...از دستهاي سياشم ميشد تشخيص داد.
خوب يادش بود باباش هر وقت كه نمره بدي
ميگرفت با اشاره به زندگي بابايي بهش
ميگفت :درس بخون كه اينجوري نشي .. بااينكه
اونروزاصغر آقا يه گوشمالي حصابي
عليرضارو داده بود ولي هيچ وقت خاطره خوب
اونروز رو فراموش نميكرد اون روز و روزاي
ديگه ستاره و عليرضا فقط براي هم يه همبازي
دوران كودكي نبودن ....بلكه اگر هم كسي براي
هم نبودن لا اقل ميتونستن حرف دل هم رو
بفهمن . * * *
عليرضا
داخل شد.
بابايي
بهتره ?پاش خوب شد?
ميگه
كه بهترم ....نميدونم ..احساس ميكنم خيلي
عذاب ميكشه ...
... كنار
حوض با هم نشستن . ادامه
دارد....
|
|
CopyRight© by : Nazanin Ravanmehr |